تبليغاتX
چشمای نازت مونده به یادم -
 

نه تو می مانی و نه اندوه و

نه هيچيک از مردم اين آبادی

به حباب نگران لب يک رود قسم و

به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عريانند

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز

تو به آيينه نه آيينه به تو خيره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خنديد

واگر بغض کنی...آه

از آيينه ی دنيا که چه ها خواهد کرد

گنجه ی ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و

چه حيف بسته های فردا.

همه ای کاش ای کاش

ظرف اين لحظه وليکن خالی ست

ساحت سينه پذيرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسيد در اين سينه بر او باز مکن

 تا خدا يک رگ گردن باقی ست

                         تا خدا مانده , به غم  , وعده ی اين خانه مده

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 12:51  توسط ترانه  |